اسلایدر

۩.برخورد با کودکان در راه مسجد ... !!.۩

روزى پيامبر صلى الله عليه وآله براى نماز، به مسجد مى رفت ، در راه ، گروهى از كودكان انصارى ، بازى مى كردند ، تا آن اينكه آن حضرت ،حسن و حسين را ديدند،کودکان  دور آن حضرت آمدند، و لباس او خود را آويخته ، و به گمان اينكه ایشان آ»ده اند تا با آنها بازی کند و  آنها را نیز چون حسنین به دوش ‍ بگيرد، هر يك مى گفت : «كن جملى» : شتر من باش . آن حضرت از يك سو میخواست خود را برای نماز به مسجد برساند و از سویی نمیخواست کودکان از وی رنجیده خاطر شوند..

 

 

 بلال حبشى از مسجد بيرون آمد و به جستجوى پيامبر صلى الله عليه وآله پرداخت ، آن حضرت را در كنار جمعى از كودكان يافت که بر دوش پیامبر سوارند ... !،

جريان را که فهميد قصد كرد كه كودكان را گوشمالى دهد، تا آن حضرت را آزاد كنند.

آن حضرت ، بلال را از اجراى تصميم خود، نهى كرد و فرمود: تنگ شدن وقت نماز براى من محبوبتر از رنجاندن اين كودكان است ، سپس به بلال فرمود: برو خانه حجره ام را گردش كن و  آنچه (از گردو و يا خرما و...) يافتى بياور، تا خود را از اين كودكان باز خريد كنم .

بلال رفت و پس از جستجو، هشت دانه گردو يافت به حضور پيامبر (ص ) آورد، پيامبر به كودكان فرمود:

اتبعون جملكم بهذه الجويزات ؟


آيا شما شتر خود را به اين گردوها مى فروشيد؟


كودكان به اين داد و ستد راضى شدند، و گردوها را گرفتند و آن حضرت را آزاد نمودند، پيامبر صلى الله عليه وآله به راه خود به طرف مسجد ادامه داد، در حالى كه مى فرمود:

رحم الله اخى يوسف باعوده بثمن بخس دراهم معدوده ...
خداوند برادرم ،يوسف را رحمت كند، كه او را (برادرانش ) به چند درهم اندك فروختند (چنانكه اين مطلب در آيه 20 سوره يوسف آمده است )
اما اين كودكان ، مرا به هشت دانه گردو فروختند، با اين فرق كه برادران يوسف ، وى را از روى دشمنى فروختند، ولى اين كودكان مرا از روى نادانى فروختند .


وقتى بلال اين همه مهربانی و عمیق نگری و محبت  را ديد، تحت تاءثير قرار گرفت ، و به پاى مبارك آن حضرت افتاد، و به اظهار تواضع كرد و گفت :
الله اعلم حيث يجعل رسالته .
خداوند مى داند كه مقام رسالت را در وجود چه كسى قرار دهد؟نفائس الاخبار ص 286.


خب حالا این حدیث شریف رو خوندین

حالا با رفتاری که عده ای با بچه ها توی مسجد میکنن مقایسه کنید؟

نمونه اش خاطره ی آقای قرائتی که اسمش رو گذاشته خاطره ی تلخ ... !!!


خاطره تلخ:

هفت ساله بودم كه به يكى از مساجد كاشان رفتم ، در صف اوّل نمازجماعت ايستاده بودم كه پيرمردى مرا گرفت و مثل گربه به عقب پرتاب كرد و گفت : بچه صف اوّل نمى ايستد! و اين در حالى بود كه با بى احترامى هم جايى را غصب كرد و هم ذهن كودكى را نسبت به نماز و مسجد منكدر كرد.

پس از گذشت سالها هنوز آن خاطره تلخ در ذهنم مانده است..

کتاب خاطرات (محسن قرائتی)...

این تنها نمونه ای از رفتار هاییه که بعضی از ما پیروان همان پیغمبر ... !! با بچه هامون میکنیم .. پس توقع بیجاییه که از بچه ها بخواهیم با دین و مسجد و از همه مهم تر با نماز دوست بشن.





[ سه شنبه 21 دی 1395  ] [ 07:08 ب.ظ ] [ محمد معزی زاده ]